چقدر آزار دهنده ست اين غم.. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
كى ميدونه كه تا چند روزِ ديگه زنده هستم؟ كاشكى چيزى مثل يك تعهد وجود داشت كه خيال مون رو راحت كنه كه هستيم، كه اين زلزله ها اگر هستن هم اونقدرى ويرانگر نيستن كه زندگيمون رو ازمون بگيرن..ميدونى كه چقدر حالم بده ازين همه تغييرِ يكباره؟ميدونى خيلي مسخره ست توى اين شرايط، ولى من دوست نداشتم هيچوقت قبل ا...
كجاست اينجا..؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
بيا به مرگ فكر نكنيم..بيا هر وقت كه مرديم به مرگ فكر كنيم، تا اونموقع حسرتِ لحظاتى كه حينِ زنده بودنمون از دست داديم رو نخوريم..خب؟ پ.ن: لعنتى ها..با چه انگيزه اى با استادى كه ميدونيد متاهلِ تا ساعتِ ٤ صبح چت ميكنيد آخه..اونم كسى كه حتى اگر مجرد هم مى بود نبايد طرف ش ميرفتيد انقدر كه داغونِ نگاه هاى...
اوجِ نيازم بهش وصف نشدنىِ.. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
ميدونى، دوست داشتم يك جاىِ امنى پيدا ميكردم، بعد مامانُ باباُ اميرعلى رو ميفرستادم اونجا..ميدونى من فرق دارِ قضيه م، وقتى كه به هيچ جايى دلبستگى ندارى، نبايد هم هيچ جايى ساكن بشى، نه..؟ كاشكى يك كمى بزرگ تر بودم، اونوقت خيالم كه از مامان اينا راحت ميشد، كوله م رو برميداشتم و گم ميشدم بينِ پيچُ خمِ ك...
كاش ميبودى، كاش ميخوندى م :) - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
ميدونى دوست دارم كه ببينم ت يك جايى، يك وقتى،در حقيقت، خيلي هم دوست دارم كه ببينم ت.. ميدونم.. تو چهره م رو نخواهى شناخت، من ميشناسم ت ولى؛ فقط كافىِ شبيهِ عكس ت باشى ^.^ اينجا رو نميخونى، براى همين هم نميدونى كه من همچين فكرى در سر دارم..خوب باش لطفا، خب؟ همونى باش كه من يك عالم تصورت كردم :") پ.ن:...
خوب ترِ، حتى اگه هزار تا بليت رو از دست بدم.. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
خوشحالم كه اميرعلى رو نبردم تئاتر..ميدونى، ترسِ ابلهانه اى بيش نبود، ولى فكر كن كه بين ساعتِ سه تا پنج زلزله ميومد، يك زلزله ى بسيار شديد و ما ميمرديم..ميدونى اون موقع چه كسى مسئول مرگِ اميرعلى بود؟ من ى كه خودم هم مرده بودم..مامان و بابا چى مى شدن..؟ يا برعكس، خونه ى ما از بين مى رفت و من ميموندم و...
تلفيق اگر نبود..انسان، بود؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
تو بگو..چطور ممكنه كه كسى پيش دانشگاهىِ هنر باشه و كتابِ خلاقيتِ نمايشى رو بخونه و دل از كف نده براى اين درسِ دلفريب..؟[خداى خالقِ هندوان "برهما" كه كتاب مقدس "ودا" متعلق به اوست پنجمين قسمتِ كتاب را به رقص، موسيقى و نمايش اختصاص داده است. "شيوا" از جمله خدايانِ مهمِ هندوان، جهان را با ضربات و حركات...
قشنگ ترين ى برام دختر :") - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
كاش براى چند ساعت ميشد ول كنم اين كار عملى و فكرِ آزمونِ ميراث رو و با سآرا برم بيرون..ميرفتيم، پياده رو هاى وليعصر رو پياده گز ميكرديم و نفس ميكشيديم و لبخند نثار دستفروش ها ميكرديم، هر وقت هم كه بوىِ پيراشكىِ داغ هوش از سرمون ميبرد وايميستاديم كنار پياده رو و چاى داغُ پيراشكى ميخورديم..زندگى همينِ...
خوب نيستى چرا..؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
لعنت به اين خواب هآىِ داغونى كه كل روز آدم رو ميسوزونن..رواست وقتى كه از فرطِ دلتنگى و غم ترجيح دادى بخوابى، توى خواب دو تا چاهِ بلندِ سيمانى رو ببينى كه مملو از خون ن؟ و وقتى كه به كنار ترشون نگاه ميكنى چشم ت لاشه ى خروس هايى رو پيدا كنِ كه با اون وضعيتِ فضاحت بار از هم دريده شدن؟ از آشفته كننده تر...
فيلم ببينيم؟ از..كيشلوفسكى..؟ :) - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:10
*ميدونى..يه كوچولو حس ميكنم كه ديگه بايد پاشى جمع كنى خودتُ :/پ.ن: اگه ديروز ميپرسيدن كه عجيب ترين انسانى كه تا به حال توى عمرت ديدى كىِ، من نميدونستم كه چه جوابى بهشون بدم..اگر امروز بپرسن، ميگم ميرزا حميد. پ.ن ٢: بيا يك نان بخور و صد شكر بجاى بيار كه حالِ افتضاحُ دوست نداشتنى ت داره از بين ميره، د...
سآرا..خوشحال كننده ترين ى، دختر :) - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
ديدى؟ واقعا حائز اهميت نيست كه چقدر توى يك روز درس بخونى.. فقط كافيه كارى كنى كه احساسِ مليح بودن بهت دست بده، اونوقت حتى ناخواسته درس هم ميتونى بخونى، زيادِ زياد ^_^ پ.ن: سآراا..؟ ميتونى فكرشُ كنى كه لباس هاى شبيه به هم بپوشيم و باهم بريم تئاتر..؟ لباسِ هاى شبيه به همِ صورتى رنگ با شكوفه هاى آبىِ ك...
غم انگيزِ اين همه بى اهميتى.. - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
بيا غصه ى اين رو نخوريم كه بليت ٤٨ و ٤٩ رديفِ دومِ بالكنِ دومِ شرقى گيرمون اومد.. بيا غصه ى اين رو بخوريم كه داريم جايى زندگى ميكنيم كه روى همه چيز خيلي راحت قيمت ميگذارن.. چه مزيتى داره تئاترى كه يك جاىِ خب اجرا ميشه و بازيگرانِ سرشناسى داره، نسبت به تئاترى كه بازىِ بازيگر ها، كارگردانى و نحوه ى اق...
نشد..فردا باش - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
midnight waltz بيش از اونچه كه بايد با ضميرِ ناخودآگاه م آشناست.. پ.ن: امروز قرار بود يك عالم خوشحال باشم. يادته؟ پ.ن ٢: فيلمى كه بهمن فرمان آرا كارگردان ش باشهُ ليلا حاتمى و على مصفا از بازيگر هاش..ديدن داره :)
(: ..you know..yeah, i will - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
اگه كسى هستيد كه فوبياى مورد آزار قرار گرفتن توسط افرادِ ناشناس توى جاهاى خلوت رو دارِ..بينواييد، اگه دوستى داريد كه داره سعى ميكنه اين فوبيارو توى خودش از بين ببره و شجاع بازى در بيارِ، بى نوا تر يد؛ و اگه توى كشورى زندگى ميكنيد كه از ساعت ٦ عصر به بعد حقيقتاً نا امن ترين ه..بى نوا ترين يد.. از معا...
اينكه شخصِ تو به كسى مهر بورزِ..دلفريبِ.. - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
سآرا؟ واقعا قرارِ كه از ساعتِ يك بريم ولى عصر رو قدم به قدم راه بريم و هوا به ريه بكشيم تا يك ربع هشت كه اجرا شروع ميشه؟ دوست داشتنىِ ها..خيلي هم دوست داشتنىِ..ولى ميگم سآرا..كمرمون نشكنه يهو..ديدى وزنِ كوله هامونُ؟ پ.ن: ساعت ١ بامداد رفتيد سينما تا آينه بغل ى رو ببينيد كه گلزار بازيگرشِ واقعا..؟ پ....
چقدر ميشد همه چيز فرق كنِ.. - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
نميدونم..از چىِ امروز بگم..؟ از قشنگىِ تجريش و بازارهاش يا چاىِ كنارِ پياده روىِ وليعصر؟ يا شايد هم از راه رفتن هاى پيوسته و تمام نشدنى؟ يا شايد هم غمِ بچه هاى قد و نيم قدى كه امروز به وفور جلوى چشمم بودن..در حال اسپند دود كردن، فال فروختن و شيشه پاك كردن..؟ آكواريوم رو ببينيد، اگر آدمى هستيد كه تا ...
بيا و ديگه به گوش بگير ازين به بعد..خب؟ - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
ميدونى، خيلي دوست دارم اين پيشامد رو كه شب، هر چقدر هم كه بهم ريخته باشى حينِ خواب رفتن، صبح كه بيدار شى ميبينى كه اثرى از اون حالتِ غمگينِ قبل نيست..حسِ زنده بودن رو بهم منتقل ميكنه.. پ.ن: دوستى هاتون رو دوست داشته باشيد، حين ش لذت ببريد و لذت ببخشيد ولى خودتون رو چندان خسته ش نكنيد، چراكه اگه زياد...
تولد ت مبارك :) - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
ديروز تولدت بود؟ ميدونى، اين ١٨/٨ سالى كه ازم بزرگ ترى رو يادم بود هميشه، حتى اوقاتى كه يادم نميومد متولد چه سالى، چه ماهى، و يا چه روزى هستى.. ميدونم كه تو اصلا از وجودِ كسى به اسم هليا خبر هم ندارى، ولى براى دوست داشتنِ كسى لازم نيست كه اون حتما بشناسدت. پ.ن: تولدِ ٣٧ سالگي ت بود گمونم..كاشكى كه ت...
اون روز كِى بود؟ ١٥ـِ آذر؟ - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 1:52
اون روز كِى بود؟ ١٥ـِ آذر؟ چند بارِ ديگه تا آخرِ عمرم ممكنه اينطورى پيش بياد كه به هواى بيشتر شنيدنِ صداىِ دوره گردى كه هر چند وقت يكبار مياد توى كوچه و آكاردئون ميزنه برم لب پنجره تا بازش كنم و بنشينم كناردست ش روى زمين، و وقتى پرده رو كنار زدم و پنجره رو باز كردم زمين رو تماما سفيد پوش از برف پيدا...